![]() |
![]() |
|
| عشق در زندگی زمینی بزرگترین دروغیه که به انسان نسبت دادند. |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:17 توسط م ح م د |
|
|
وای اگر دل شکسته ای گاهی کشد از دل شکستگی آهی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:37 توسط م ح م د |
|
|
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ***ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت خواستم به مناسبت ایام شهادت بهانه خلقت چیزی بنویسم نمیدونم چرا دلم هوای مکه و حج و بقیع و اون حال و هوای عشق رو کرد بغض راه نفسم و بسته یادش بخیر . صاحب عزای فاطمه مهدی است . سعی کنیم شرمنده امام زمان نباشیم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:40 توسط م ح م د |
|
|
سلام
نمیدونم چقدر محسن نامجو رو میشناسید ؟ اصلا آهنگهاش رو گوش کردید یا کلا بار اولیه که اسمش به گوشتون میخوره نمیدونم ولی اینو میدونم افراد بسیار زیادی هستند که روز و شبشون رو با نامجو بهم پیوند زدند( در ایرن و خارج ) اگه شماهم مثل من آدمی هستید که از هر موسیقی ممکنه خوشتون بیاد وقتی برای بار اول آهنگی از نامجو گوش میدید فکر میکنید یه آدم مست نشسته یه گوشه یه تار گرفته دستش و یه رکوردرم گذاشته بغلش هر چرت و پرتی که به ذهنش میاد به زبون میاره اما وقتی یکم بیشتر و بهتر گوش میدید متوجه میشید که این اشعار شاید بهترین لطیف ترین و دقیق ترین توصیفیه که از زندگی ( از کودکی تا همین الان ) یه نفر میتونه بیان بکنه با زبانی ساده ولی بر گرفته از علم موسیقی سنتی پاپ راک بلوز و ... مطمئنا این هنری که فقط محسن نامجو میتونه داشته باشه و بس اگه تا حالا نمیدونستید بهتون پیشنهاد میکنم حتما حتما حتما امتحانش کنید این شعر آخرین شاه کار نامجوست باید گوش بدید تا بفهمید چی میگم : کلي گويي آفت شعر است/حرف مفت آفت ذهن/ذهن الکن ستاره بشمارد/ذهن ياغي ستاره مي چيند/فاق کوتاه آفت لگن است/آفت جنگ نو گلن گدن است/آفت مزرعه سه تن ملخ است/آفت عشق وصل يا بوسه مرده ي يک شبه چو نمره ي بيست/ثلث اول که هيچش ارزش نيست/مرده ي قرن را چنين بنگر/هم چو تجديد ناب شهريور/خنده سر داده رند و بازي گوش/بگذار اين رفوزگي هم روش/ذهن شاگرد خنگ فاجعه است/خنگ شاگرد در مراجعه است/عشق هميشه در مراجعه است. بعد صدها هزار سال از خواب/چه مهم است پاک يا نا پاک/چه مهم است سبک اسپيس راک/چه مهم است پول يا بي پول/چه مهم است ماله يا شاغول/آفت ذهن همنشين بد است/خواه بنشسته روي مبل سياه/خواه در غاب تلوزيون بيدار/خواه ايستاده به اسمان چون ماه/حرف صدتاي غاز در دست. عشق اول فقط يه خاطره است/عشق بعدي هماره فاجعه است/عشق هميشه در مراجعه است. آفت حافظه باکتري دقيق/مثل آب دهان مرده رقيق/خاطره خود کلانتر جان است/بر سرت بشکند هوار شود/مثل زندان ژان وال ژان است/حافظه نفس را بدراند/صد گيگا بايت را بپراند/نان روز از براي سکس شب است/نان شب هم براي عاشق مست/عشق هميشه در مراجعه است. بعد از اين صد کتاب شعرم روش/حرف اسکندر و تزارم توش/همه آيند و باز باز روند/زنه بودن که خود منازعه است/عشق هميشه در مراجعه است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:48 توسط م ح م د |
|
|
شعری (دنیایی) که از دبیرستان تا الان وتا ابد روی تمام لحظات زندگیم تاثیر مستقیم داشته داره و خواهد داشت: ( گزیده ای از شعر ) موسی و شبان
ديد موسي يک شباني را براه کو هميگفت اي گزيننده اله تو کجايي تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت جامهات شويم شپشهاات کشم شير پيشت آورم اي محتشم دستکت بوسم بمالم پايکت وقت خواب آيد بروبم جايکت اي فداي تو همه بزهاي من اي بيادت هيهي و هيهاي من اين نمط بيهوده ميگفت آن شبان گفت موسي با کي است اين اي فلان گفت با آنکس که ما را آفريد اين زمين و چرخ ازو آمد پديد گفت موسي هاي خیره سر شدي خود مسلمان ناشده کافر شدي اين چه ژاژست اين چه کفرست و فشار پنبهاي اندر دهان خود فشار گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو ديباي دين را ژنده کرد چارق و پاتابه لايق مر تو راست آفتابي را چنينها کي رواست گر نبندي زين سخن تو حلق را آتشي آيد بسوزد خلق را
شير او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست دست و پا در حق ما استايش است در حق پاکي حق آلايش است گفت اي موسي دهانم دوختي وز پشيماني تو جانم سوختي جامه را بدريد و آهي کرد تفت سر نهاد اندر بياباني و رفت عتاب کردن حق تعالي موسي را عليه السلام از بهر آن شبان وحي آمد سوي موسي از خدا بندهي ما را ز ما کردي جدا تو براي وصل کردن آمدي يا براي فصل کردن آمدي
هر کسي را سيرتي بنهادهام هر کسي را اصطلاحي دادهام در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم ما بري از پاک و ناپاکي همه از گرانجاني و چالاکي همه من نکردم امر تا سودي کنم بلک تا بر بندگان جودي کنم ما زبان را ننگريم و قال را ما روان را بنگريم و حال را چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز آتشي از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز موسيا آدابدانان ديگرند سوخته جان و روانان ديگرند
گر خطا گويد ورا خاطي مگو گر بود پر خون شهيد او را مشو خون شهيدان را ز آب اولي ترست اين خطا از صد صواب اولي ترست در درون کعبه رسم قبله نيست چه غم ار غواص را پاچيله نيست
ملت عشق از همه دينها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست وحي آمدن موسي را عليه السلام در عذر آن شبان بعد از آن در سر موسي حق نهفت رازهايي گفت کان نايد به گفت بر دل موسي سخنها ريختند ديدن و گفتن بهم آميختند چند بيخود گشت و چند آمد بخود چند پريد از ازل سوي ابد بعد ازين گر شرح گويم ابلهيست زانک شرح اين وراي آگهيست ور بگويم عقلها را بر کند ور نويسم بس قلمها بشکند چونک موسي اين عتاب از حق شنيد در بيابان در پي چوپان دويد عاقبت دريافت او را و بديد گفت مژده ده که دستوري رسيد هيچ آدابي و ترتيبي مجو هرچه ميخواهد دل تنگت بگو کفر تو دينست و دينت نور جان آمني وز تو جهاني در امان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:27 توسط م ح م د |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
قربو نت برم خدا
چقدر غریبی رو زمین |
| پیوندها |
|
خانوم گل مه سا |
|
RSS
|